تبليغاتX
غزل خانه

2 نوشت مانده به آخر

نوشته شده درچهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ساعت: 23:3 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

دو نوشت مانده به آخر

تا حالا شده به كسي برخورد كنيد كه از كار شما يا يك طرز تفكر يا هرچيز ديگري چپ و راست ايراد بگيرد و انتقاد كند در حالي كه خودش آن كار را انجام ميدهد؟

و وقتي هم كه مي گويي دوست عزيز خودت هم داري همين كار را مي كني . يك ساعت مي نشيند و توضيح مي دهد كه نه ، من اگر اين كار را مي كنم دليلش اين است و آن است ، و جريان شما با من فرق مي كند.

مشكل ما اين است كه بايد از خودمان شروع كنيم . طبيعتن * تغير دادن خودمان از تغير دادن دنيا آسان تر است. ولي اين به معناي كوتاه آمدن در برابر همه چيز نيست. گاهي وقت ها لازم است آدم براي عقيده اش بايستد به هر قيمتي كه شده حتا** تا پاي جان.

همه ي والدين دوست دارند فرزندانشان درس بخوانند و به جايي برسند ، ولي غافل از اينكه كودكان اينه ي والدين هستند.

از دوران كودكي دوستي دارم كه پدرش خيلي دوست داشت كه درس خوان باشد ، و معتقد بود كه بچه بايد سرش در كتابش باشد ( و كتاب را هم فقط كتاب درسي معني مي كرد ) و خودش هيچ وقت نه كتابي مي خواند ، نه كتابي مي خريد و حتا*** با كتاب خريدن ( از نوع غير درسي اش ) مخالف بود و هميشه با دوستانش بيرون از خانه بود. خب نتيجه اش چه شد؟

بنده هيچ وقت اين پسر را بدون كتاب نديدم ، ولي هيچ كتابي از زير بغلش بالا تر نيامد. حتي بعد از مرگ پدرش اين عادتش را ترك نكرد و هميشه با كتاب بيرون مي آمد.

يك نوشت مانده به آخر

اين روز ها زياد احساس دلتنگي مي كنم و دلم براي دوستانم تنگ شده

تولدم هم با عيد غدير آمد و رفت و من هنوز حوصله ي تراشيدن ريشم را هم ندارم.

ترجبح مي دهم كنار تختم  و كمد كوچك كتاب هايم بنشينم و لاي تنهايي و كتاب هايم غرق شوم

 

آخر

                                               سلام ...

 


*=به توصيه ي دوست خوب اقيانوسيم بهتره اينجوري نوشته بشن

**= همان

***= همان

 

نذر حضرت زينب

نوشته شده درشنبه بیست و سوم مهر 1390 ساعت: 21:8 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

دارد غزل به رقص جنون گريه مي كند

حالا ميان چاله ي خون گريه مي كند

از اين طرف ، به آن طرف و از زمين

                                          كجا؟

آري زمين ، ستون به ستون گريه مي كند

شاعر ، قلم ، غزل ، همه ماتم گرفته اند

شاعر كنار هر تريبون گريه مي كند

با شانه هاي خسته و يك قلب خسته تر

با لرزه هاي هر تلفون گريه مي كند

از آن زمان كه اين غزل از كربلا شنيد

دارد تمام قافيه خون گريه مي كند

ديوار و در به لرزه درافتاد آن زمان

خنجر به روي حنجره خون گريه مي كند

عصيان شعر با تو به طغيان كشيده شد

مستفعلن ، مفاعل ، خون گريه مي كند

يك نيزه توي بغض گلو مي نشيندو

و بعد ، قطره قطره ي خون ، گريه مي كند

حالا غزل به قافيه ايمان مي آورد

عصيان شعر ، روي به پايان مي آورد

شيطان ، طلا ، خدا ، دو عدد نان گرفته است

شيطان به روي كفر زمين شرط بسته است

زينب كنار چاله ي خون مي خورد زمين

وقتي كه عشق بغض خودش را شكسته است

يك سر به روي نيزه و يك سر به روي خاك

يك سگ ميان هر دو به عوعو نشسته است

وقتي سكوت كرده دراين ماجرا فرات

حرفي نمانده جز كه بپرسي:

                               چرا فرات؟

آخر چرا به بخت خودت مي زني لگد؟

يك جرعه آب ارزش اين داشت يا فرات؟

از دامنت نمي رود اين لكه هاي خون

گر قطره قطره گريه كني بي صدا فرات

حالم بد است و قافيه از من خراب تر

و شعر هم

              كه قامتش

                        در اين عزا شكسته است


* تكرار قافيه تعمدي است.



پانوشت : گاهي سكوت مي كنم و به آسمان نگاه مي كنم ، آسمان حرف هاي بهتري براي گفتن دارد.

با اين همه حيفم آمد اين را نگويم

اگر كسي هست كه از ادبيات خوشش مي آيد ، در طول عمرش يك غزلي خوانده ، يك روزي از زير ديوار ادبيات گذشته و حالا خوشش امده ، مي خواهد شعر بگويد ناچارن بايد وزن را ياد بگيرد.

وقتي يك نفر حاصل زحمات چند ساله اش را رايگان در اختيار ما قرار مي دهد ، چطور مي توانيم به سادگي از كنارش رد بشويم؟

 

شعر خوانديم اگر فحش حسابش كردند

نوشته شده دردوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ساعت: 11:12 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 
بال داريم كه بر سيخ كبابش كردند

شعر خوانديم اگر فحش حسابش كردند

بدون هيچ مقدمه چيني بايد رفت سر اصل مطلب ، چون اين مطلبي كه مي خوام بگم هم اصل هست هم فرع.

در پست قبلي غزلي منتشر كردم كه دوستان معتقد بودند كه در بيت 4 و 6 به ترتيب در كلمات " ديكتاتتور " و " تيتر " اشكال وزني وجود داره. و بنده مسر بودم كه نه ، چون در دستگاه زباني به راحتي تلفظ ميشه . و معتقد بودم و هنوز هستم ،  كه اين تناقضات به خاطر ورود كلمات بيگانه به زبان فارسي هست. ( براي اطلاعات بيشتر ميتونيد به كامنت هاي پست قبل مراجعه كنيد )

تا حالا بسيار شده كه بشنويم و ببينيم كه يك فارس زبان در مكالمه ي روزمره اش از كلمه ي " sory " استفاده كنه، و راحت بگه " ساري ".

و هيچ شكي در اين نيست كه اين كلمه انگليسي هست ، و هممون با اين قضيه موافق هستيم .

 حالا به شهر " ساري " فكر كنيد. و تلفظش كنيد (كه تقطيع اين كلمه ميشه : - - )

حالا به كلمه ي  " پري " فكر كنيد.

آيا هجاي  " سا "رو در دو كلمه ي  sory (ساري) و ساري ( شهر ) ، به يك اندازه مي كشيم؟

آيا دو كلمه رو يك جور تلفظ مي كنيم؟

كلمه ي "ساري ( sory ) " از نظر آهنگ با كدوم كلمه هم خواني داره ؟ با ساري ( شهر ) يا با " پري " ؟

بله ،با كلمه ي پري هم خواني داره. چون ما هجاي " سا " رو در كلمه ي sory  كوتاه تلفظ مي كنيم

 

شايد بيش از هزار بار اين كلمات و اين ابيات رو خوندم ، و همين طور ابيات و كلمات مشابه.

و متوجه شدم كه در كلمه " تيترِ " در تركيب " تيترِ روزنامه " ، " تي" اول كلمه به صورت كوتاه تلفظ ميشه و تركيبش با صامت " ت " ، كه يك هجاي كوتاه هست يك هجاي بلند مي سازه. بنا بر قائده ي UU = -

دوستاني بودند كه به خاطر سن كمم به من ايراد گرفتند و حرف من رو قبول نكردن ، ولي من بعد از8 سال تمرين شاعري كردن ( يعني از سن 12 سالگي ) ، به گوش خودم و زبان خودم بيشتر از هر چيزي و هر كتابي كه يك انسان غير شاعر كه در طول عمرش حتي يك بيت شعر نتونسته بنويسه ، اعتماد داشتم و دارم.

يادمون نره كه ما بر طبق قوائد فارسي حرف نمي زنيم ، بلكه قوائد رو از روي نوع زبان و حرف زدنمون استخراج كرديم

و در مورد قوائد عروض نيز هم.

پس هرگاه بنا به هر دليلي ، تغيري در زبانمون رخ بده و قائده ي جديدي بر زبانمون حكم فرما بشه بايد آستين هارو بالا بزنيم و اين قوائد رو استخراج كنيم .

اگر دوستاني هستند كه هنوز به خاطر سن كم من نمي تونن حرف من رو قبول كنن و براشون سنگين هست ، مي تونن به وبلاگ سيد مهدي موسوي مراجعه كنن . كه شايد بيش از20 سال در ادبيات سابقه داشته باشن.

شايد بتونيد حرف ايشون رو بهتر قبول بكنيد.

و يك رباعي

در خانه ي خود غريب بودن سخت است                يك عاشق بي نصيب بودن سخت است

يك  عمر  غم  و  در بدري هم  به  كنار                  در چشم تو نانجيب بودن سخت است

 

يك مرد خسته گير كرده به قلاب آهني

نوشته شده درپنجشنبه دهم شهریور 1390 ساعت: 11:48 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 
هي گريه ، گريه ، درد ، غزل هايِ نا تمام

هي بحث هايِ بي خودِ از رويِ احترام

هي شعر مي شوم ، به خودم فکر می کنم

هي گريه مي كنم به تماميِ دردهام

دارم به چشم هاي تو ... نه، تو كه نيستي

آن چشم ها كه مملو عشق است و انتقام

از چپ به راست ، راست به چپ ، چشم هاي تو

ديكتاتوري كه مي بردم رو به انهدام

- دارم ...

       - به چي؟؟

                   - به خاطرات قشنگي كه نيستند

از در بغل گرفتن تو بعد هر سلام

و تيترِ روزنامه يِ فردا به نام عشق

تصويرِ خود كشيِ من از رويِ پشت بام

 

21

نوشته شده درجمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ساعت: 22:35 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 
سلام

و غزل


دارم براي ديدن تو درد مي كشم

عمريست با نبودن تو درد مي كشم


تو ميوه اي رسيده و من كودكي عليل

دارم براي چيدن تو درد مي كشم


ما با هم آسمان قفس را بلد شديم

حالا پس از پريدن تو درد مي كشم


تنها بهانه ام غم ساحل نرفتن است

از صخره ، صخره چيدن تو درد مي كشم


آيينه وار درهم و با هم نشسته ايم

از قسمت نديدن تو درد مي كشم



 

از چشم هاي غم زده ام تا سكوت قبر

نوشته شده دریکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ساعت: 0:29 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

احساس مي كنم كه در اين يك چند ، چيزي مثل هناق در گلويم گير كرده ، شايد هم اشتباه مي كنم ؛شايد  چيزي خورده ام و يادم رفته آن را قورت بدهم

اين دختر كه حواس براي آدم نمي گذارد. هرچه بيشتر در چشم هايش خيره مي شوم بيشتر احساس ناتواني در حل مسائل فلسفي ام به من دست مي دهد.

شايد بهتر باشد به چشهايش خيره نشوم ، يا فقط نگاهي گذرا از روي تفنن ؛ تا خيالم آسوده باشد كه در اين زندگي ، يك نفر هم هست كه ...

اي بابا ، حالا يك نگاه كه عيبي ندارد ، نه خدا ناراحت مي شود و نه بنده ي خدا ؛ آن هم به اين چشم ها؛به چشم هايي كه انگار نعوذ بالله خدا براي مدتي طولاني تمام كارها و بندگانش را رها كرده و به خلق چنين شاهكار هنري و افسانه اي پرداخته است. و حال به پاس شكري ( ؟ كه نمي دانم چيست ) به اين دختر عطايش فرموده

صاحب چشم ها بدون آگاهي از زيبايي خيره كنده ي آنها به طور ناشيانه اي سعي در زيبا تر كردن آنها داشته. به چشم ها كه دقيقتر مي شوي خط چشم باريكي مي بيني كه از زير، بالاي پلك پاييني رد شده . تو را ياد خطوطي مي اندازد كه در پهنه ي كهكشان كشيده شده؛ مانند ستاره ي دنباله داري كه يك لحظه از بالاي سرت رد مي شود و خطي را به جاي مي گذارم . تلالواي كه در چشم هاي سياهش مي درخشد تورا ياد ستاره اي مي اندازد كه گه گداري چشمكي مي زند و ارز اندامي ميكند.

چشمها ؛ به چاهي مي مانند، چاهي كه به دهليزي ختم مي شود ؛و اگر حواست را درست جمع نكني تورا به ناكجا آبادي مي برند ناپيدا ؛ و تو به آن سوي غار فكر مي كني كه به كجا ختم مي شود

 هرچه بيشتر در چشمها دقيق مي شوي بيشتر در آن گم ميشوي. زمين پر است ازين چاه ها و دهليز ها. نمونه اش آب انبار هاي كاشان ؛ و يا قمش هاي دزفول با راه روهاي ساخته شده از خشت با تزئيناتي از جنس همين خشت ها كه با ملاتي از آهك و گل مستحكم شده اند و پله هاي بسيار كه تورا به سمت مامني مهيب هدايت مي كند ؛ حدود 30 متر زير زمين.

به چاه فكر مي كني ، به قنات ها به آرامش قمش ها ، به زيبايي خيره كننده ي چشم ها . به چشم هايي كه مي توانند هم بهشت تو باشند هم جهنم تو. چقدر زندگي مسخره مي شود بدون آنها.

به خودت مي آيي . به ليوان قهوه اي كه در دستت جا خوش كرده نگاه مي كني. هورتي مي كشي . تلخي قهوه زير زبانت مي رود.چشم هايت را مي بندي. به ليوان قهوه نگاه مي كني ، تورا ياد چشم هاي سياه مي اندازد. بر مي گردي ، به چشم ها خيره مي شوي ؛ او هم به تو نگاه مي كند. به شاهكار ابدي خدا فكر مي كني ، و چشم هايي كه نمي داني از كجا و مال كيست ، چشم هاي فرشه ؟ چشم خدا ؟ و يا چشم شيطان؟


پانوشت: چند روز پيش مطلبي در اين وبلاگ گذاشتم و سريعن هم برش داشتم ، ولي متاسفانه انگار در گوگل ريدر ثبت شد . و دوستان كم و بيش از ماوقع تاخير در به روز كردن وبلاگ قرار گرفتن. چند روزي با خودم كلنجار رفتم و به هيچ نتيجه ي خاصي نرسيدم ؛ بجز اينكه تلاش لازمه ي انسان زنده است.

 

19

نوشته شده درسه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت: 22:49 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

حال من خوب است ، اما بشنوو باور نكن

حال من خوب است ، پس اين درد را كمتر نكن

رنگ چشمانت به شب دارد دهن كج مي كند

سرمه را بر چشم هاي خوشگلت كمتر نكن

گيسوان رفته بر باد تو شب مي آورد

لطف كن و بعد ازين ، اين كار را ديگر نكن

چشم هايت ، توي شهر و شعر عصيان مي كند

كوچه هاي شهر را با چشم هايت پُر نكن



پانوشت 1 : بعضي وقتها حرف حساب جواب نداره و مجبور ميشي مصراع 4م رو عوض كني

از ميثم و مهدي اسماعيلي عزيز تشكر مي كنم .

گاهي وقت ها خوبه هرچقدر هم كه بالا باشيم براي تفنن هم كه شده، پا روي خودمون بگذاريم

 و به قول سعدي :     بلندی از آن يافت کاو پست شد /در نيستی کوفت تا هست شد



 

نوشته شده درجمعه هفتم مرداد 1390 ساعت: 13:16 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 
بيا كه بر سر زلفت قرار خواهم كرد

كه گر سرم برود بر ندارم از قدمت

                                       ( حافظ )


در دلم سد معبر يك عشق ، مثل يك غده گير داده به من

در گلو چند ساله اي كهنه ، بغض هاي مداوم يك زن

شاعري در به در به دنبال چاپ هر لحظه از كتابش بود

حيف بي هوده حرف را مي زد ، توي گوشي كه نيست حرف گفتن

در دلت خاطرات معكوس بودن و شايدم نبودن ها

تا بفهمي چقدر شاعري و ، پشت هر شعر غصه را خوردن

پشت هم شعرو بغض و درد و غزل

پشت هم درد مي كشي

                              تا كي؟

تازه بعد از ... (3نقطه ) سال زياد شعرهاي توهم شنيده بشن

دردهايي كه در تنت خاكست توي شعرت مدام مي ريزد

مثل حفاري درون كتاب مثل حفاري زمين مثلن




پانوشت 1 : دعوتتون مي كنم به خواندن مقاله اي تحت عنوان " شخصیت شناسی فروغ فرخزاد" در وبلاگ رويا ابراهيم زاده.

 

در انتظار یک دوست

نوشته شده دردوشنبه سوم مرداد 1390 ساعت: 12:3 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 
این روزا دلم خیلی گرفته

حوصله ی هیچی رو ندارم , حتا خوندن ، حتا شعر نوشتن ، حتا فیلم دیدن. از یه طرف حق خوری های بی شمار دانشگاه پیام نور ، که باعث شده خیلی ها معدلشون حداقل 1نمره کم بشه ( که منم ازین قائده مستثنا نشدم ) از یه طرف ترم تابستونه ای که فقط دروس تخصصی ارائه داده حسابی اعصابمو خورد کرده و بهمم ریخته . نا ملایمات و چرت و پرت گویی یه سری خاله زنک و عمو مردک که اسم خودشونو گذاشتن فامیل و دوست و آشنا هم نور علی نوره.

البته درد کشیدن توی این جامعه طبیعیه ، درد نکشیدن جای تعجب داره . که چه طور بعضیا هیچ دردی ندارن.

 

بارانی ترین روز ( تکلیف کارگاه : پرت شدن از یک پل )

نوشته شده درشنبه بیست و پنجم تیر 1390 ساعت: 10:14 ‌‌‌ توسط علي قادري پور ™

 

از اتوبوس پیاده شدم . بارون می زد. جوب رو رد کردم. چترم رو باز کردم . دوباره بستمش و به راه افتادم

 بارون شدت گرفت . نمی دونم چی شد که خودم رو در خونشون پیدا کردم ،بی اعتنا از اونجا رد شدم و به مسیرم ادامه دادم .دلم نمی خواست کسی منو ببینه

به مسیرم ادامه دادم. به طرف همون کافی شاپ قدیمی .

پالتوی خیسم رو در آوردم و دادم به بهروز

-        سلام پسر ، پس کوشی؟ چرا خودتو خیس کردی؟!!

 بی اعتنا به حرفاش راه افتادم و سر یه میز نشستم ، نوت بوکم رو درآوردم و شروع کردم به وقت گذروندن .

.

.

.

.

.

.

.

در نوت بوک رو بستم . یه فنجون سیاه بهم زل زده بود . بلند شدم یه نگاه به بهروز کردم . لبخندی زدم و رفتم.

توی خیابون  حتی کفترا هم جیکشون در نمیومد ، سر یه شاخه  بغ کرده بودن به من . سوار تاکسی شدم

-        آقا دربست

-        کجا؟

-        یه جا که دیگه نه شهری باشه نه شهرزادی. برو پل پنجم

ازین بالا چقدر زیبایی ، حتا برای من که بلد نیستم توی عشقت غوطه ور بشم.

هر وقت میام اینجا یه چیزی قلقلکم میده که عطای این دنیا رو به لقاش ببخشمو بیام با تو و راه بیفتیم توی این بدن پیچ وا پیچت

صحنه ی پایانی :

چند کیلومتر پایین تر چند ماهی گیر یک ماهی بزرگ عاشق گرفتند که " دِز " جسم بی جانش را تف کرده بود.


پانوشت 1 : لینک زیر ترانه ای از دوست عزیزم میثم خالدیان است. با صدای سید امین علوی.

این ترانه ی بسیار زیبا رو دانلود کنید و نظرتون رو در اقیانوس بنویسید.

پانوشت ۲ : بعضی وقت ها به یه انسان هایی بر می خورم که واقعن نمی دونم باید بهشون چی بگم. فکر می کنن ار دماغ فیل افتادن و اگر من یا هرکسی با هاشون دوسته حتمن یه چیزی ازشون می خواد و می خوان ازشون سوء استفاده کنن

واقعن نمی دونم این چه تفکریه؟ حالم ازین آدما بهم می خوره

ولی خوب چه میشه کرد؟ دنیا پره از این آدما

و شاید وظیفه ی شاعر ها و نویسنده ها باشه که با یه کشف و تکانه یه تکونی به این آدمای این دنیا بدن